چرا منو با خودت مقایسه میکنی؟

مشاورم از جمعه ای قرار بود آزمون گاج برم و نرفتم تا همین الان یه کلمه هم باهام حرف نزده:/ فقط توی تل برنامه فرستاده، همین! جلسه مشاوره هم نذاشته حتی:/ علی رغم نتیجه ی درخشان آزمون قبلم!! منم هیییچ اعتراض نکردم! مثلا قهر کرده! هرکی قهر کنه، خودش هم باید آشتی کنه، این قانون منه:) پریروز مامانم رفته بود بیرون یه پالتو دیده بود، زنگ زد به من که برم ببینمش، خوب بود ولی سایزم نشد:( ناکام در حال رجعت به خونه بودیم که ح زنگ زد و پرسید که جلسه مشاوره داشتم یا نه؟ منم گفتم نه! نزدیک به ٤٥دقیقه و تقریبا کل مسیر رو با من حرف زد و غیبت کرد! من هم گفتم واقعا بچگانه است این رفتارش که قهر کرده! من فکر کردم به خاطر آزمونه (یه ذره همون جمعه ی آزمون باهام دعوا کرد!) ح گاجه و گفت که منم مشاوره نداشتم! ولی ز که ترازش ٩٠٠٠ هرهفته پیوسته میره! منم گفتم پس لابد فکر میکنه ما موفق نمیشیم که به ما کاری نداره:( گفت همه پول میدیم، وظیفه شه، چه ربطی داره؟ گفتم پارسال هم با ن بهتر بود نسبت به من:| صرفا به خاطر تراز! خیلیی حرف زدیم و قضیه تموم شد! توجه بفرمایید اون به من زنگ زد! 

مامانم امروز گفت زنگ به ح بزن ببین مشاوره نرفته هنوز؟ با اما و اگه و تقریبا اجباری زنگ زدم! گفت نه هنوز نرفتم! دوباره تکرار کردم که این فکر میکنه ما موفق نمیشیم که به ما توجه نداره! گفت نههه تو بد فکر میکنی! احتمالا داره تنبیه ات میکنه! گفتم تنبیه ١هفته، ٢هفته، ٣هفته، ١ماه! نه دیگه ٥هفته! برای کدوم کار اشتباه؟ گفت چی بگم ولی بنظرم تو میبایست حرفشو گوش میدادی! تو مشکلت اینه که خودتو از اون بهتر میدونی! اگه گاج میومدی چه ایرادی داشت؟ ایرادی نداشت اگه یک آزمون بود! چه خبره ٦تا؟ گفت ٤تا! گفتم به من گفت٦ تا! اصلا چرا الان دروغ گفته؟! گفت تو مشکلت با گاج چیه؟ [تو ذهنم، مطمئنا محمدرضا و یاسمن و امیرحسین از این بیشتر میفهمن! که میگن یه برنامه ی آزمون و حل بقیه توی خونه!] گفتم من این همه سال با قلمچی نتیجه گرفتم و کاملا احمقانه است که بخوام راهیو که تا تهش رفتم و موفق شدم عوض کنم! اونم حالا بعد ٣سال کنکور، وقتی برای آزمون و خطا ندارم! گفت سوالای گاج هم سخته! گفتم نمیخوام با به تراز بالای گاج خودمو گول بزنم! درسته قلمچی تقلب داره، زیاد هم داره ولی از ١٠٠٠٠٠نفر ٥٠٠٠٠ نفر هم تقلب نکنن باز به ١٥٠٠٠نفر گاج ارجحیت داره! با فرض نهایت شرایط آرمانی و بی تقلب برای گاج البته! من هم رتبه ام به شدت برام مهمه! گفت داری اشتباه میکنی! گفتم اصلا یه چیز دیگه چرا روز اولی که رفتم خدمتش به من هم مثل تو نگفت بیام گاج هان؟ گفت تو چرا خودتو با من مقایسه میکنی؟ همینطوری پشت تلفن خشکم زد:/ [لحنش خیلی عصبانی و بد و غیرمنتظره بود!] گفتم مخاطبم الان تویی! وگرنه مثال زیاد هست! راضیه، زهرا، نوید و… ح گفت من ازش پرسیدم کدوم بهتره که گفته گاج! اجباری درکار نیست! گفتم خودش اینطور به من گفت و منت هم سرم گذاشت که خیلییی لطف کردم بهت اجازه دادم بری قلمچی:///  حالا تو باهاش تماس بگیر بگو برات زمان تعیین کنه! من بگم؟ من مشاور اونم یا اون مشاور من؟ برم منتشو بکشم؟ ذاتا منت کش نبودم و نیستم! فردا گذاشت، گذاشت! نذاشت، جمعه کارنامه نمیفرستم براش، شنبه هم خانواده رو میفرستم برای تسویه حساب!

بین این دو مکالمه خیلییی فرق نبود؟ مطمئنم که باهاش صحبت کرده بود ولی به من نگفت! خودش هم بهش گفته که بهم بگه بزنگم بهش ولی زهی خیال باطل! من سه روزه که با مشاور جدیدم شروع کردم:))))

خیلی بابت حرف ح بهم برخورد! تو چرا خودتو با من مقایسه میکنی؟ خب که چی مثلا؟ کی اول خودشو مقایسه کرد و زنگ زد؟ به خاطر ٢٠٠-٣٠٠ اختلاف تراز، اونم توی ٢آزمون همش؟ یادم رفت بگم بله فراموش کرده بودم که من ٧٠٠٠ با توی ٤٠٠٠ قابل مقایسه نیستم! من ٢٧٦ با توی ٥٣٠٠ قابل مقایسه نیستم:( از آدمایی که از بالا به بقیه نگاه میکنن متنفرم دقیقا مثل ن! مثل ح! به قول مامانم درخت هرچی پربارتر میشه، افتاده تره! مثل یاسمن، مثل امیرحسین! امثال ح و ن طبل توخالین:/ خلاصه که از روی ظاهر آدما قضاوت نکنید، بعد از ٧ سال دوستی الان خودشو نشون داد! یاسمن آخر هربار مکالمه مون میگه بوف کور یادت نره که یه زمانی قلمچی تک رقمی میشدی، تو همونی! خودتو باور داشته باش! منم هی میگم یه آزمون بود و اون هی امید میده! امیدوارم که ذهنیتم نسبت به یاسمن هیچ وقت عوض نشه چون احتمالا بعد یاسمن دوستی برام بی معنی میشه! ١٤ ساله که با یاسمن دوستم:)


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,آزمون ,مقایسه ,یاسمن ,قلمچی ,کرده ,مقایسه نیستم ,قابل مقایسه ,مقایسه میکنی؟ ,موفق نمیشیم ,جلسه مشاوره ,قابل مقایسه نیستم

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟

به تو که نگاه میکنم، وحشت وجودم را فرا می گیرد!

آن لبخند همیشگی ات، با روحیه ای که ساعت ٨ صبح، تنها از مجری رادیو جوان انتظار می رود!

مثل همان مجری و با همان لحن هر روز توصیه هایی داری: بچه های گلی باشیم، تحرک داشته باشیم، هر روز پیشرفت کنیم، (با تاکید!) درس بخونییم و نهایتا تعامل کنیم:)

وقتی که آن لبخند با آن عینک همراه می شود، هر لحظه آماده ام تا با اژدرهای آماده ات، لحن در عین احترام کوبنده ات، زیردریایی هایمان را غرق کنی! :)




منبع این نوشته : منبع

مرا امید وصال تو زنده میدارد/ وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک [چالش]


۱. مامان و بابام :) 

۲. دلبر که جان فرسود از او :|

آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است. این را دانستم و میدانم که آدم به آدم است که زنده است، آدم به عشق آدم است که زنده است (کلیدر: محمود دولت آبادی)

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما (حافظ)

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او نمرده به فتوای من نماز کنید (حافظ)

۳. پزشکی دانشگاه تهران و تبعات بعدش! :/ بیشتر از این که دلیل زندگی باشه، هدف زندگی هستش!

آرام؟ آرام برای چه باید گرفت؟ وقتی بمیریم، خود به خود آرام میگیریم! پیش از آن که بمیریم که نباید بمیریم! (کلیدر: محمود دولت آبادی)

+احتمالا کم ترین دلایل رو من داشتم:/ کلا زیاد تعلقات ندارم، ولی همین به ظاهر کم ها رو با تمام وجودم دوست دارم و حفظ میکنم:))

منبع این نوشته : منبع
زنده ,دولت آبادی ,محمود دولت ,کلیدر محمود

دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش...

همایون داره میخونه! یه جوری نوشتم همایون که انگار دوستمه مثلا :دی! به هر حال داره میخونه!
کتاب محمدعلی بهمنی هم جلوی روم بازه:|
فقط یه اخوان خون کم دارم که بیاد در گوشم زمزمه کنه، "تا جنون فاصله ای نیست، از اینجا که تویی..."
دلم برای همه تنگه در حالی که بیزارم از همون، همه!
وضعیتم عین اون شعره شده که پسرخاله م تهش نوشته بود: "محصول افکار مشوش دی ماه در کوچه پس کوچه های تجریش!" ، به خصوص اون تیکه اش که میگفت: "تف میکنی به بودن آدم ها، اینجا درست آخر دنیا من!"
دقیق یادم نیست ولی به گمونم همین بود! الان یکی میاد میگه عه پسرخاله ات فلانی نیست؟! تا یه کلام حرف میزنی، پردازش میشه و پاسخ آنی داده میشه:// اگه میخوای بپرسی آره همونه:/// البته فکر نکنم این شعر چرت و پرت ها رو چاپ کرده باشه... جون خودش برام گذاشته کتاباشو:/// فعلا که نداده بهم تا بعد کنکور!
مامانم میگه تمرکز نداری، بابام میگه تمرکز نداری، مشاورم میگه تمرکز نداری، یاسمن میگه تمرکز نداری، تو میگی تمرکز ندارم، من هم میگم تمرکز ندارم!
اینطوری خیلی سخت درس میخونم! خیلی! هم وقتم میگذره، هم ذهنم خسته میشه! بی دقتی های بیخود و الکی! یه منفی اضافی! یه ۲ که میشه ۳! گزینه های جا به جا! اوووف! از همه بدتر نماز هم که میخونم قاطی میکنم، کجا بودم؟ الان باید چیکار کنم؟ اینو خوندم؟! :///
پیش نهادی چیزی ندارین؟
آخر پیکار با خودم شده این وضعیت درهم برهم!

+ گفته بودم آلبوم جدید شایع خیلیییی خوبه؟ نه؟! خب حالا گفتم:)
+ خط قبل نوشتم گفته بودم یاد یه بیت شعر افتادم: "گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی"
دقیقا همینطوری حواسم پرت میشه، با یه کلمه تا کجاها که نمیرم و برمیگردم:////
+ یه روزی یه آدمی بهم گفت دخترایی که رپ گوش میدن خیلی جلفن! عصر همون روز یه نفر دیگه بهم گفت عقب مانده ی سنتی گوش کن! داشتم شجریان پدر رو گوش میدادم:/// عقب مانده یا جلف بالاخره؟!
+ عنوان از شعر محمدعلی بهمنی با صدای همایون شجریان! جای زیست خوندن چه کارایی دارم انجام میدم، شرم بر من! واحیایی!



منبع این نوشته : منبع
تمرکز ,میگه ,نداری، ,میشه ,گفته ,همایون ,تمرکز نداری، ,میگه تمرکز ,گفته بودم ,محمدعلی بهمنی ,داره میخونه ,میگه تمرکز نداری،

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت:)

آیا شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟!

۲آزمون پیش که محل آزمون از سالن امتحانا به کلاس ها تغییر پبدا کرد، یه دختر داشت از کنارم رد میشد که یهویی متوقف شد و پرسید: "شما فرزانگان نبودید؟!" ، من هم یه بله گفتم و اون هم گفت: "عاخه چهره تون خیلی آشناست:)" و رفت! و واقعا از نظر من هم خیلی آشنا به نظر میرسید!

 آزمون بعد یه مانتوی یاسی رنگ پوشیده بود که من قرمزش رو داشتم و دقیق یادمه اون روزی که خریدمش هدفم یاسی بود و مامانم گفت یاسی بهم نمیاد و نخریدمش:/// عصر اون روز داشتم صفحه پشتیبانم رو چک میکردم، برای که ببینم منو جزء برترها زدن یا نه (قبل از این که کارنامه ها بیاد اونجا مشخصه!) ،عکس اون دختر رو هم دیدم و اسمش رو هم متوجه شدم:)

دیروز وقتی که من رفتم توی کلاس هیچکی نبود:( تا این دختره اومد! بهم گفت: "شما با یاسمن دوست نبودی؟" گفتم:"دوست هستم:)" و سر بحث باز شد...

کلا وقتی از یکی خوشم میاد، هرجا که میرم، کاملا تصادفی میبینمش، یا کاملا تصادفی مدام باهاش درگیرم، از همه لحاظ! یه جورایی بهش پیوند میخورم، اینطوری:))) و حتی با وجودی که اینقدر اسم توی نفرات برتر بود، ناخودآگاه چشمم فقط به اسم اون خورد، چون داشتم تند تند رد میکردم اسم ها رو:) و عمومیاش*ـــ* یک شهر شده بود، من هم دو شهر:) بدجوری عاشقش شدم! ترازش هم که خوب بود:) کلا معیار و ملاک من در عاشقی تراز و سواده و بس! همه هم میگن خاک بر سرت :دی

خب من دیروز بدترین ترازم در این بازه رو داشتم :دی اعصابم خط خطی بود که چیزی نگفتم:)

+ عنوان از مولانا: 

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روز بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت


منبع این نوشته : منبع
برفت ,داشتم ,یاسی ,گفتم ,کاملا تصادفی

زلزله ی تهران:|

وقتی یه وضعیت بحرانی پیش میاد، همین مردم متمدن حتی حاضر میشن همدیگه رو بخورن!

+ چند لحظه بعد زلزله استوری گذاشته: "چند بار گفتم، خواهرم حجابتو رعایت کن و گوش ندادی؟! چند بار عاخه، لامصب؟ انصافه من الان اینجا توی غربت بمیرم؟!" بعدش هم نظرات ملتو استوری کرد و همه با هم گفته بودن: "منظورت خواهر خودته، نه؟!"

+ حالا که پام بهتر شده، قرار بود فردا با باباجونم بریم تهران، حتی مهمونی شب یلدا هم گذاشته بودن برای جمعه چون علاوه بر شب یلدا، تولد باباجونمه:) کلا تهران با من مشکل داره، به همین برکت قسم! عاقا نمیام!! نه خودمو ناقص کن، نه مردم رو فراری بده:/ حالا نه تنها قضیه ی سفر کنسل شد بلکه فک و فامیل هم از تهران میخوان بیان اینجا://// جا داره خودمو بکشم ینی:( 

پیرو پست چند دقیقه قبل گل خاتون "من هم از حبیب خدا متنفرم!"...


منبع این نوشته : منبع
تهران

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم، که چه؟!

سخت ترین کار جهان، جنگ با خودته! بلایی که یه آدم میتونه سر خودش بیاره، هیتلر هم توی جنگ جهانی انجامش نداده... مثلا:

توی اوج لحظه هایی که با تمام وجود میخوای یه کاری رو بکنی و میدونی غلطه...

یا زمان هایی که یه کار درست رو به پایان میبری و تموم میکنی در حالی که قلبت از انجامش به درد میاد...

من از اون جایی حرف میزنم که تمام خواسته هام از منطق فرسنگ ها دوره و با هیچ استدلالی هم توجیه پذیر نیست...

جمع اضدادن، ضد و نقیضن...


انجام دادن دوست نداشتی های درست

و

آرزوی دوست داشتنی های ناممکن...


+ این اواخر منتظر بودم، یکی بیاد بگه: "که چندین چه گویی چنین نا به کار؟" ، اینقدر که "به طامات وبلاگ بیاراستم"...



منبع این نوشته : منبع

تو چنین خوب چرایی؟ [تحریف در شعر!]

قاعده ی هشتم شمس تبریزی: هیچ گاه نا امید نشو. اگر همه در ها هم به رویت بسته شوند،سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده،به رویت باز می کند . حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی،بدان که در پس گذر گاه های دشوار باغ بهشتی قرار دارد. شکر کن! شکر کردن بعد از رسیدن به هدفت آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش تحقق نیابد باز شکر کند.


منبع این نوشته : منبع

ز مهر او چه می‌پرسی؟ در او همت چه می‌بندی؟

توی اوج مشکلات  و سختی‌ها
دقیقا همون‌جاهایی که دلت یه تکیه گاه محکم میخواد
اونجا از شدت درد چشماتو نبند
برعکس باز کن و ببین کیا کنارتن
ببین کیا همراهتن
ببین کیا تغییر کردن...
این لحظه یه موهبت از طرف خداست برای شناختن اطرافیانت.
شاید اون موقع خودت از حساب باز کردن روی غیرِخدا خجالت کشیدی
شرایط سخت تورو کوه میکنه
از درد کشیدن و تنهایی خجالت نکش
کافیه که خودت باشی و خدای خودت
یه مرد زیرِ بار مشکلات کمر خم نمیکنه
"ریش و محاسن سفید میکنه"

پس به جان بخر همه‌ی سختی‌های مسیرت رو
هرچیزی تاوانی داره
برای داشتنِ آرزوهای بزرگ
برای رسیدن به هرکدومشون باید تاوان های بزرگ داد
و تحمل آدماست که متفاوتشون میکنه
همیشه گفتم و باز هم تکرار میکنم:
"اگر آرزویی توی دلت داری،خداوند تورو لایق دونسته برای رسیدن بهش و اون رو توی دلت گذاشته،پس به اندازه آرزوهات تلاش کن،حداقل بخاطر خدا"

تفاوت ها توی اعمال و نتایج پیدا میشن
به خوشی‌های کوچک و بچگانه دل نبند
بگذار تو آرزو باشی
دست نیافتنی و با ارزش

منبع این نوشته : منبع